نزدیکم میشوی، قلب میگوید: «درآغوشش بگیر» دور که میشوی قلب خودش را دیوانه وار بر میله های زندانش میکوبد. چشمانم تو را تماشا میکنند و قلبم تو را فرا میگیرد؛ نگاهم که میکنی قلبم می ایستد چشمانت را که میگیری وجودم در عطش تو میسوزد. و این همان زمانیست که مغز فرمان نمیدهد که دیوانه«او برای تو نیست!»