تنها یک چیز را میدانم نه تنها او را دوستداشتم بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را مى خواستو آرزو میکردم که با او در جزیره گمشدهای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد.️
من نگرانش بودم حتی وقتی با اون بود میگفتم نکنه اذیتش کنه نکنه بیوفته و اون نبینه نکنه ناراحتش کنه عشقه دیگه کاریش نمیشه کرد تاوقتی این قلب تپش داره نمیشه کاریش کرد️