گفته بودی از آغوش برایت بگویم. گفتم:«جسمها کنار هم میایستند، روحها درهم میپیچند و قلبها...» و قبل از اینکه کلمات من راه پایان را پیدا کنند، تو قلبهایمان را به مقصد رساندی.
خستهام! بس چشم انتظارت ماندم! بس برایم دروغ هایت را آشکار کردند... بس به امیدی پوچ دلبستهام! . . . تنها، آمدنت، میتواند خستگیام را از بین ببرد! نمیآیی؟️
هرچه بر سر بزند عاقبتش وصلی نیست جز غم انگیزی پاییز دگر فصلی نیست آخرین فصل من از بودن تو فاصله داشت یک بغل خاطره صد بغض هزاران گله داشت گله یعنی نشود راه تو را سد بکنم حال با خاطره های تو چه باید بکنم؟... ️