وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلب سیاهش رو از جا در بیاره...️
روزی مرا فراموش خواهی کرد یک روز مرا رها کرده و خواهی رفت بیهوده مرا از غارم بیرون مکش عادتهایم را بیهوده مگیر از من خاصه عادتی ک ب تنهایی دارم را مرا آشفته مکن...💔🕊🌓!