در اتاق را بست، توی اتاق احساس آرامش میکرد اتاقش برای او پناهگاهی بود، پناهگاهی در برابر چیزهای دلهره آور و ناشناخته که نمی توانستند با بدخواهی به درون بیایند و او را مغلوب خود کنند.️
چشم هاي تیله ای او نه سبز رنگ بود ، که با دیدن گیس هاي درخت بید به یادش بیفتم ؛ و نه آبي که با دیدن اقیانوس بیکران و گشادهٔ آسمان به یاد آورمش . سیاه بود ! رنگی که همهٔ دنیاي من را سرچشمه میگرفت ، شاید بخاطر علاقه ام به سیاه است . ولی با اینکه خاطر سیاه را از چشمانش داشتم ، اما انگار سفیدترین نقطه میان تاریکی درونم و زندگی ام بود .️
درجه از وابستگی هست که از دوست داشتن و ... خیلی فراتر میره انگار طرف مقابل جزوی از زندگیته مثل گوشی مثل دست و پا فقط با این تفاوت که میشه بدون دست و پا و گوشی زندگی کرد اما بدون قلب:)نه♡️