❖تک تک عصبای سرش درد میکرد ، قلبش مُدام تیر میکشید و میخواست اون غرور لعنتیو بُکشه ، بدنش ضعیف شده بود و شده بود گچ دیوار ، توی آتیش داشت میسوخت ، تا خرخره پر بود ، تک تک بدنش یا زخم شده بود یا کبود ، چشاش داد میزد دیگه نمیتونه ولی . . . ولی باز میگفت خوبم !
عشق مثل یه بیماری میمونه که تو هر آدمی یجور بروز میکنه، یکی بدبین میشه،یکی مهربون میشه، یکی غمگین میشه، یکی هم از ترس واگیر دار بودن رها میکنه و میره.️