حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله … اول یکی یکی جمع شون میکنی تو بغلت بعدش یکی یکی پرت شون میکنی تو آب ؛ اما بعضی وقتها یک سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمی تونی پرت شون کنی …️
در یکی از یادداشتها برایش نوشته بود: پدربزرگم فکر میکند من بلد نیستم درست و حسابی چای دم کنم؛ بابت همین هم وقتی هوایِ چای به سرش میزند، خودش قبولِ زحمت میکند، و چای را دَم میکند... من فکر میکنم تو بلد نیستی درست و حسابی دوستم داشته باشی؛ بابت همین هم قبولِ زحمت کردهام و خودم دوستت دارم! :))🫂💌🌱`️