בلتنگت که می شوم رو بـہ اسماט مے ایستم سکوت مے کنم ،بغض ماننـב چاقوے تیز گلویم را می شکافد .. درد کل وجودم را چنگ می زند ،اسماט بغض مے کنـב به احترام اشک هایم می بارد، ارام با دل شکسته ام به اسمان می گویم در این لحظه دستانش در دست کیست .، .. غزل هایش را در گوش چه کسی می خواند .. چون آسمان هم شاهد بود ،او هر بار با یکی دیگر زیر چتر است... دیر دانستم اغوشش بوی بی کسی نمی دهد. #المیراپناهی درین کبود️