چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمی اید به چشمانت که چشمم را به جز چشمانت نمی یابد .️
5.0
عاشقانه فلسفی عشق یک طرفه شعر عاشقانه کلاسیک نگاه معشوق چشم در عاشقی در روانشناسی، «نگاه متقابل» یک سیگنال قوی اجتماعی ...
آنچنان محو جمالت شدهام باز که غیر
دیده از روی تو برداشته حیران منست!!🙂↔️💖
️
دیده از روی تو برداشته حیران منست!!🙂↔️💖
️
4.0
عاشقانه شعر شعر عاشقانه کلاسیک شعر پارسی حیران شدن از یار محو جمال شدن در روانشناسی عشق رمانتیک، شیفتگی شدید باعث افزایش...
بر من ببخش؛گاه چنان دوست دارمت
کز یاد میبرم مرا برده ای از یاد...️
کز یاد میبرم مرا برده ای از یاد...️
1.0
عاشقانه فلسفی تناقض عشق شعر عاشقانه کلاسیک عشق فراموشی دوست داشتن وسواسی در روانشناسی، این پارادوکس «فراموشی ناشی از وسواس»...
گفتی که درد عشق، علاجش بُود شکیب
چون درد، درد توست، نمیخواهمش علاج
#اشراق_آصفی
️
چون درد، درد توست، نمیخواهمش علاج
#اشراق_آصفی
️
3.0
عاشقانه فلسفی درد عشق شعر عاشقانه کلاسیک عشق بی درمان معنی شعر اشراق آصفی در روانشناسی، «آسیبپذیری انتخابی» وجود دارد؛ گاهی...
مشابه ها
هر که گفتا که ز عشقت بگریزم، نتوانم
که من از خویش گریزانم و از عشق ندانم
تو به ظاهر ستمی، لیک به باطن همه لطفی
من از این ظاهرِ جانسوز، به باطن نتوانم
دل اگر بستهام از بندِ تو، آزاد نگردد
گرچه صد بار بگویم که دگر دل ندهم، هم
سوختن رسمِ من است و نه خِرَد، نه پرهیز
من همان شمعِ فروزانم و از سوختنام️
که من از خویش گریزانم و از عشق ندانم
تو به ظاهر ستمی، لیک به باطن همه لطفی
من از این ظاهرِ جانسوز، به باطن نتوانم
دل اگر بستهام از بندِ تو، آزاد نگردد
گرچه صد بار بگویم که دگر دل ندهم، هم
سوختن رسمِ من است و نه خِرَد، نه پرهیز
من همان شمعِ فروزانم و از سوختنام️
2.5
عاشقانه فلسفی عشق نافرجام شعر عاشقانه کلاسیک سوختن در عشق دل بستن و رهایی در روانشناسی، این حالت «اجتناب-اضطراب» نام دارد: ف...
گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم
داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم
A🤍🖇:)️
1.0
عاشقانه فلسفی عشق و رنج شعر عاشقانه کلاسیک خوشی در درد عشق دل سپردن به معشوق تحقیقات عصبشناختی نشان میدهد که فعالسازی نواحی ...
دوستت دارم و دانم که تویی دشمنِ جانم
از چه با دشمنِ جانم شدهام دوست، ندانم
عقل میگفت که پرهیز کن از آتشِ این عشق
من به دل گفتم و در شعلهیِ جانسوز بمانم
نقشِ تو در دلِ من حک شده با خامهٔ تقدیر
نتوان شست از این لوح، اگر زنده بمانم
توبه کردم که دگر نامِ تو بر لب نبرم هیچ
توبه بشکستم و رسوا به میانِ همه خوانم
هر که گفتا که ز عشقت بگریزم، نتوانم
که من از خویش گریزانم و از عشق
تو به ظاهر ستمی، لیک به باطن همه لطفی
️
از چه با دشمنِ جانم شدهام دوست، ندانم
عقل میگفت که پرهیز کن از آتشِ این عشق
من به دل گفتم و در شعلهیِ جانسوز بمانم
نقشِ تو در دلِ من حک شده با خامهٔ تقدیر
نتوان شست از این لوح، اگر زنده بمانم
توبه کردم که دگر نامِ تو بر لب نبرم هیچ
توبه بشکستم و رسوا به میانِ همه خوانم
هر که گفتا که ز عشقت بگریزم، نتوانم
که من از خویش گریزانم و از عشق
تو به ظاهر ستمی، لیک به باطن همه لطفی
️
3.2
عاشقانه غمگین دوست داشتن دشمن شعر عاشقانه کلاسیک عشق ناامیدانه تضاد عشق و عقل در روانشناسی، این حالت «تنفرعاشقانه» نام دارد؛ جای...
روشن
تو بی همتا و نی چی تو
نگارم
که مانندت متاهی سیت
بیارم
فقط دونم که تو چون ماه
نوری
که روشن کردیه تو شبهای
تارم
عارف۰🌹ل🌹ا و💚ص د🌹🌹ه+
وصال روی ماهت آرزویم️
تو بی همتا و نی چی تو
نگارم
که مانندت متاهی سیت
بیارم
فقط دونم که تو چون ماه
نوری
که روشن کردیه تو شبهای
تارم
عارف۰🌹ل🌹ا و💚ص د🌹🌹ه+
وصال روی ماهت آرزویم️
-
عاشقانه شعر تشبیه ماه به معشوق آرزوی وصال شعر عاشقانه کلاسیک نور ماه در تاریکی نور ماه در واقع بازتاب نور خورشید است. در روانشناس...
چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هس
'Sade'
️
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هس
'Sade'
️
-
عاشقانه شعر مستی عشق شعر عاشقانه کلاسیک بیخبری از جهان تاثیر بو بر عشق واقعیت شگفتانگیز: وقتی عاشق میشویم، همان نواحی م...