از چه با دشمنِ جانم شدهام دوست، ندانم
عقل میگفت که پرهیز کن از آتشِ این عشق
من به دل گفتم و در شعلهیِ جانسوز بمانم
نقشِ تو در دلِ من حک شده با خامهٔ تقدیر
نتوان شست از این لوح، اگر زنده بمانم
توبه کردم که دگر نامِ تو بر لب نبرم هیچ
توبه بشکستم و رسوا به میانِ همه خوانم
هر که گفتا که ز عشقت بگریزم، نتوانم
که من از خویش گریزانم و از عشق
تو به ظاهر ستمی، لیک به باطن همه لطفی
️