هر که گفتا که ز عشقت بگریزم، نتوانم
که من از خویش گریزانم و از عشق ندانم
تو به ظاهر ستمی، لیک به باطن همه لطفی
من از این ظاهرِ جانسوز، به باطن نتوانم
دل اگر بستهام از بندِ تو، آزاد نگردد
گرچه صد بار بگویم که دگر دل ندهم، هم
سوختن رسمِ من است و نه خِرَد، نه پرهیز
من همان شمعِ فروزانم و از سوختنام️
که من از خویش گریزانم و از عشق ندانم
تو به ظاهر ستمی، لیک به باطن همه لطفی
من از این ظاهرِ جانسوز، به باطن نتوانم
دل اگر بستهام از بندِ تو، آزاد نگردد
گرچه صد بار بگویم که دگر دل ندهم، هم
سوختن رسمِ من است و نه خِرَد، نه پرهیز
من همان شمعِ فروزانم و از سوختنام️
2.3
عاشقانه فلسفی عشق نافرجام شعر عاشقانه کلاسیک سوختن در عشق دل بستن و رهایی در روانشناسی، این حالت «اجتناب-اضطراب» نام دارد: ف...