روزها و شبهایم مثل تکهیخهای ضخیمی بودند که به زحمت میشکستند و آب میشدند. انگار زمان درونم کُند شده بود و چرخ های زندگیام زنگ زده بود. شاید این همان خیانت منقلب کننده بود که وقتی ویران میکرد به پوزهی زندگی افسار میزد. درست برخلاف افساری که پوزهی یک اسب چموش را پس میکشد تا برای سوارش اتفاقی نیفتد.