ولی من در این پاییز تو را میخواستم تا کمتر رنج بکشم... دلم آغوش تو را میخواست تا وقتی سرما تمام سلولهای تنم را احاطه کرد، به آن پناه ببرم. دلم دستهای تو را میخواست تا آنها را بگیرم و تمام طول خیابان را شانه به شانهی تو قدم بزنم. دلم تو را میخواست که مشتاق شنیدن حرفهای من بودی و حتی کم اهمیتترین روایتهای مرا با شوقی کمنظیر گوش میدادی و مرا بابت سادهترین قدمهایی که برداشتهام تحسین میکردی. من دلم در ای️
نسیمِ خوش خبر! ز نورِ چشمِ من چه خبر؟! همیشه در سفر! ز بوی پیرهن چه خبر؟! تو پیکی و همه پیغامِ عاشقان داری... از آن پری، گلِ قاصد! برای من چه خبر؟! نشسته در رهت، ای صبح؛ چشمِ شبزدهام!!! طلایهدار! ز خورشید شب شکن چه خبر؟! بشارتی به من از کاروان بیار؛ ای عشق! همیشه رفتن و رفتن...️