از چشم افتادن رو دافنه دوموریه خیلی خوب توصیف کرده اونجایی که میگه: “روزی با خودم فکر میکردم اگر اورا با غریبه ایی ببینم دنیا را به آتش میکشم. اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند.”️
غم اوست که مرا خانه خرابم کرده این چنین آواره شهرو دیارم کرده با تردشدن ز سوی او این چنین شدم تلخی ترد شدن ز سوی معشوق را چشیده ای؟؟ اول میشکافت و میسوزاند جگرت را بعد میگیرد توان را رفتنت را آرام آرام فراگیر شودو تو چاره نداری جز تسلیم شدن و دادن روح چاره نداری مرحله بعد رفتین عقل توست این یعنی شروع دیوانگی توست این همان است که تو را دیوانه بخوانند آخر و پایان قصه عاشقی بدانند اما نمیدانند ️
روزی در خیال عشق تو بودم ، تا تو را به دست نیاوردم بی خیال نشدم با همان خیال خوش ، عاشقت شدم ، با همان خیال ، همان آرزوی محال ، در دریای بی کران عشقت غرق شدم
آن شب گریه نکرد اما؛ فردا وقتی لباسش به دستگیره در گیر کرد گریه کرد، وقتی به اتوبوس نرسید گریه کرد، وقتی پایش خورد به مبل گریه کرد، وقتی غذای مورد علاقه اش را درست نکردند گریه کرد. نمیدانست همه ی اینا بخاطر ان شب سیاه بود _OraNos ️
حس تعلق نداشتن داره از درون نابودم میکنه. تعلق نداشتن به این خانواده، تعلق نداشتن به هر جمعی، تعلق نداشتن به دوستام، تعلق نداشتن به هر محیطی پامو توش میذارم، تعلق نداشتن به کره ی زمین، تعلق نداشتن به این دنیا. انگار واقعا جای اشتباهی به دنیا اومدم یا اشتباهی تناسخ پیدا کردم. وگرنه این همه نداشتن اشتیاق، حال نکردن با آدما و درک نکردن کارایی که انجام میدن، کلافه شدن از حرفای سطحیشون و حال نکردن با هیچ چیزی بجز تنهای️