تنهایی سختترین تجربهای بود که داشتم، اینکه حالم بد بود ولی کسی کنارم نبود، احتیاج به یه شونه برای گریه داشتم اما نبود، احتیاج داشتم بهم بگن که تموم میشه، خوب میشه، درست میشه، اما کسی نبود. و من تنهاترین بودم اما الان یاد گرفتم که خودم باشم و برای تنهاییِ خودم بجنگم.️
دافنه تو رمان ربکا میگه : « یه روزی فکر میکردم اگه اون و با غریبه ای ببینم دنیا و آتیش میزنم! ولی، امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم اون کجاست...!»
چه جالبه وقتی ادم با اونی که دوسش داره صحبت میکنه.. ☹︎ هیچ چیزی تو ذهنش نیست فقط به بودن اون...فک میکنه. ☹︎ اما وقتی که میره... ☹︎ هزاران متن حرف تو ذهنشه... (:💔 ️