فلک چرخی زد و من را سوار کرد برایم سهمی از غمها سوا کرد بگفتم من را با غمها چه کار است بگفتابرای شادی هایت،گذر از غمها نیازاست بگفتم من غم نمی خواهم در زندگانی بگفتا بدون غم ندانی قدر لحظات شادمانی
مردها به عشق که مبتلا میشوند ترسو می شوند... از آینده می ترسند، از کسی که بهتر از آنها باشد، از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد، از کسی که جیبش پر پول تر باشد، از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید... برای همین دور می شوند،سرد میشوند، سخت می شوند و محکوم به عاشق نبودن، به بی وفایی، به بی احساسی... زنها ولی وقتی دچار کسی می شوند؛ دل شیر پیدا می کنند و می شوند مرد ️