هر روز تازه میفهمم که نیستم:
در الهیات سلبی (via negativa) میگویند برای شناخت خدا باید گفت «نیست» نه «هست». جالب اینجاست که روانشناسی شناختی تأیید میکند: هویت ما از مرزهای «نبودن» ساخته میشود. هر بار که میفهمی چیزی نیستی، داری مرزهای وجودت را دقیقتر میزنی. سؤال: آیا این «نیستنها» همان ستونهای ناپیدای «بودن» ما نیستند؟
راهکار:
نگاه کردن به «نیستن» نه بهعنوان فقدان، بلکه بهعنوان فاصلهای که اجازه میدهد خود واقعیات را از بیرون ببینی. این حس عدم، آینهای است برای شناخت آنچه واقعاً هستی.