سرشار از بوی تنش بودم، طعم دهن و جای دستهاش دروجودم مثل نبض میزد میکوبید. چیزی جادویی آن جادوی ابدی که تمام زشتیها، بدیها و کژیهای دنیا را از یادم میبرد. خالص میشدم شیشه میشدم و تن خود را در تن او میدیدم و او را از خودم عبور میدادم. به کسی پناه برده بودم که دنیا را بر دوش داشت.️
گاهی دلت برای کسی تنگ میشه که تاحالا از نزدیک ندیدیش بغلش نکردی و عطرشو توی ریههات حبس نکردی دلت تنگ میشه برای دستایی که تا حالا لمسشون نکردی حتی نمیدونی دستاش گرمه یا سرد فقط میدونی انگار از بدو تولد میشناسیش و خیلی وقته ندیدیش و دلت حسابی بیقراری میکنه:)🥲