"پارت٤١_رمان در پناه تو"
...انگار یه جور دیگه شده بود.
من آبجیش بودم، میدونستم.
بعد بابا برگشت سمت من.
با همون چشمهای پر از خشم گفت: «باتوام ستاره! برو اون کتاب رو بیار!»اولش وایسادم.
اصلاً حرفش رو گوش ندادم.
با خودم فکر کردم شاید اگه نرم، منصرف بشه.
ولی اشتباه میکردم.
دوباره داد زد: «مگه کر شدی نمیشنوی؟ با توام! برو اون کتاب رو بیار!»
این اولین باری بود که اونطور روی من، روی دخترش، داد میزد..️
3.7
عصبانی روانشناسی داد زدن پدر رمان در پناه تو خشم پدر ترس دختر از پدر تحقیقات روانشناسی نشان میدهد مغز نوجوان فریاد وا...