"پارت٤١_رمان در پناه تو"
...انگار یه جور دیگه شده بود.
من آبجیش بودم، میدونستم.
بعد بابا برگشت سمت من.
با همون چشمهای پر از خشم گفت: «باتوام ستاره! برو اون کتاب رو بیار!»اولش وایسادم.
اصلاً حرفش رو گوش ندادم.
با خودم فکر کردم شاید اگه نرم، منصرف بشه.
ولی اشتباه میکردم.
دوباره داد زد: «مگه کر شدی نمیشنوی؟ با توام! برو اون کتاب رو بیار!»
این اولین باری بود که اونطور روی من، روی دخترش، داد میزد..️
-
عصبانی روانشناسی داد زدن پدر رمان در پناه تو خشم پدر ترس دختر از پدر تحقیقات روانشناسی نشان میدهد مغز نوجوان فریاد وا...