«ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
او دفتر خاطراتش را باز کرد،
اما این بار چیزی ننوشت.
گاهی غم آنقدر بزرگ میشود که کلمات از توصیفش جا میمانند.
فقط نشست و به صفحه سفید خیره شد.
اشکهایش آرام روی کاغذ افتادند و چند لکه کوچک ساختند.
شاید اگر کسی آن صفحه را میدید،
فکر میکرد چیزی روی آن نوشته نشده.
اما او میدانست همان چند قطره اشک،
بلندترین داستان زندگیاش بودند...»◇️
او دفتر خاطراتش را باز کرد،
اما این بار چیزی ننوشت.
گاهی غم آنقدر بزرگ میشود که کلمات از توصیفش جا میمانند.
فقط نشست و به صفحه سفید خیره شد.
اشکهایش آرام روی کاغذ افتادند و چند لکه کوچک ساختند.
شاید اگر کسی آن صفحه را میدید،
فکر میکرد چیزی روی آن نوشته نشده.
اما او میدانست همان چند قطره اشک،
بلندترین داستان زندگیاش بودند...»◇️
3.7
غمگین تنهایی اشک و خاطره غم بیکلام تنهایی شبانه نوشتن در دفتر خاطرات تحقیقات عصبشناسی نشان میدهد اشکهای احساسی حاوی ...