از عشق خسته شدم؛ رودخانهای که از فرسودگی خشکید:
در پژوهشهای گاتمن، «سیل هیجانی» قاتل خاموش رابطه است: وقتی ضربان قلب بالا میرود، مغز حتی حرفهای عاشقانه را تهدید میخواند و گفتوگو خشک میشود. پس رودخانه عشق نه از نبودِ باران، بلکه از فرسایشِ بستر میمیرد. خستگیِ «ما» یعنی عشق هنوز هست، اما مسیر عبورش از بین رفته است. حالا سؤال این است: بدون بازسازی بستر، میتوان منتظر جاری شدن دوباره بود؟
راهکار:
این شعر را میتوان بهجای توصیف بنبست، توصیف «مرز عاشقانه» خواند: زندانِ دل، خانهای امن است که خاطره را جایگزین حضور کرده. اگر رودخانه خشک شده، انرژی عشق بهجای جریان، صرف نگهبانی از دیوارها شده؛ شاید بازتعریف «دور نشدن»، همان آزادی واقعی باشد.