حس نبودن: از پارادوکس وجود تا تنهایی:
تو روانشناسی به این میگن «پارادوکس اگزیستانسیال»: ذهن ما وقتی در لحظهی «بودن» هست، حسش نمیکنه—مثل این که ماهی از آب خبر نداره. ولی همونقدر که «نبودن» برات سنگین میاد، بدون که «بودن» تو برای کسایی که دوستت دارن، مثل اکسیژنه—حتی اگه بهش فکر نکنن. این حسِ «نشدن» گاهی نشونهی یه خلا عمیقتره: نیاز به دیده شدن. راستی، چقدر از «بودن» خودت رو توی آینهی نگاه دیگران میبینی؟
راهکار:
این جمله یادآور پارادوکس اگزیستانسیال «بودن یا نبودن» نیست؟ شاید حسِ «نبودنِ تو» برای دیگران پررنگتر از «بودنت» باشه—مثل ستارهای که فقط وقتی میمیره دیده میشه. دفعه بعد به جای تاکید روی نبودن، فکر کن چه «بودنی» میتونه اثر بذاره که حتی بعد از نبودنت هم حس بشه.