در خيالات خودم در زير بارانی که نيست
می رسم با تو به خانه، از خيابانی که نيست
می نشينی روبه رويم ، خستگی در می کنی
چای می ريزم برايت ، توی فنجانی که نيست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خيلی ، گرچه می دانی که نيست
شعر می خوانم برايت ، واژه ها گل می کنند
ياس و مريم می گذارم ، توی گلدانی که نيست
چشم می دوزم به چشمت ، می شود آيا کمی
دستهايم را بگيری ، بين دستانی که نيست️
می رسم با تو به خانه، از خيابانی که نيست
می نشينی روبه رويم ، خستگی در می کنی
چای می ريزم برايت ، توی فنجانی که نيست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خيلی ، گرچه می دانی که نيست
شعر می خوانم برايت ، واژه ها گل می کنند
ياس و مريم می گذارم ، توی گلدانی که نيست
چشم می دوزم به چشمت ، می شود آيا کمی
دستهايم را بگيری ، بين دستانی که نيست️
4.3
غمگین شعر شعر دلتنگی خیال عاشقانه دستهای خالی باران خیالی ...