اطرافیانش و من فکر می کردیم که او دیوانه است . .
به او می گفتیم مگر میشود حوصلهی زندگی را نداشت ؟!.
حالا ، من قلبم درونِ سینه
بی تابی میکند . .
استخوان هایم تیر میکشند . .
جسمم تماماً درد میکند . .
من از من بریده است ،
حوصلهی زندگی را ندارم . .
و اکنون چقدر خوب درکش میکنم که حوصله ی زندگی را نداشتن یعنی چه؛.!🩻📨]
️