شعر بدون معشوق؛ دیوانگی که عار نیست:
در یونان باستان، «جنون شاعرانه» یکی از چهار جنون الهی بود؛ افلاطون آن را نه بیماری، بلکه الهام موزها میدانست. جالب اینکه جنون عاشقانه و جنون شاعرانه در یک رده بودند: هر دو خروج از خودِ عادی. پس شعر بدون معشوق واقعی هم میتواند الهام از خلأ باشد؛ مغز همان مدار پاداش را برای معشوق خیالی فعال میکند.
راهکار:
شعر بدون معشوق لزوماً نشانهٔ نبودِ عشق نیست؛ نشانهٔ این است که عشق از یک شخص به خودِ زبان منتقل شده. در این بیتها، معشوق همان خلأیی است که وزن و قافیه را میسازد و شاعر را از «من» عادی جدا میکند.