بیقراری بیدلیل و حس تعلق نداشتن به هیچجا:
در مردمشناسی به این حالت «لیمینالیتی» میگویند: مرحلهی میانی آیینهای گذار، جایی که فرد دیگر نه در وضعیت قبلی است و نه در وضعیت بعدی. ویکتور ترنر این آستانه را «ضدساختار» میخواند چون همهی قواعد معلق میشوند. نکتهی شگفتانگیز: مغز در همین ابهام، شبکهی حالت پیشفرض را فعالتر از همیشه میکند و همین بیقراریِ بیجهت، بستری برای خلاقیت و خودآگاهی است. آیا میتوان این معلق بودن را به جای تهدید، یک آزمایشگاه درونی دید؟
راهکار:
این حس همان «لیمینالیتی» است؛ فضای آستانهای میان پایان یک چیز و شروع چیز دیگر. در فرهنگهای مختلف، آستانه را جای مقدسی میدانند: نه داخل خانه، نه بیرون؛ جایی که چشمها بازتر و امکانها نامشخصترند. این بیجایی، خودش نوعی حرکت است.