درماندگی میان زندگی و مرگ؛ ریشههای پوچی:
در روانشناسی به این حالت «درماندگی آموختهشده» میگویند: آزمایشها نشان داده وقتی ارگانیسم بارها نتیجه را غیرقابل تغییر میبیند، حتی وقتی راه نجات باز میشود، آن را نمیبیند و واکنش نشان نمیدهد. در افسردگی، مغز پیشبینیاش از آینده را از کار میاندازد؛ نه زندگی آیندهدار دیده میشود، نه مرگ رهاییبخش. این یک نقص در سیستم پیشبینکنندهی مغز است، نه حقیقت بیرونی. آیا میشود این «نه-مرگ/نه-زندگی» را سیگنال بازتنظیم همین سیستم دید؟
راهکار:
شاید این بنبست، نقشهی یک تحول باشد؛ وقتی نه مسیر زندگی تکراری دیده میشود و نه مرگ، یعنی تعریف کهنهات از «زندگی» تمام شده و باید معنای تازهای برای بودن اختراع کنی، نه اینکه فقط بین دو گزینهی موجود بمانی.