سرشار از بوی تنش بودم، طعم دهن و جای دستهاش دروجودم مثل نبض میزد میکوبید. چیزی جادویی آن جادوی ابدی که تمام زشتیها، بدیها و کژیهای دنیا را از یادم میبرد. خالص میشدم شیشه میشدم و تن خود را در تن او میدیدم و او را از خودم عبور میدادم. به کسی پناه برده بودم که دنیا را بر دوش داشت.️
مادر بزرگم آلزایمر داره! یه روز یه عکس رو دیوار دید و گفت: این زن کیه که رضای من رو بغل کرده... خودش رو فراموش کرده بود ولی پدربزرگم رو نه… این خود خود عشقه :)♥️️