عمر من غارت شد و... غارت گر از من دور شد... من صبوری کردمو... غارتگرم مغرور شد... در بهار زندگانی... احساس پیری میکنم... با همه آزادگی... فکر اسیری میکنم... پیری آن نیست که... بر سر بزند موی سپیده... هر جوانی که... دلش شوق ندارد... پیر است...!:)️
تنهایی سختترین تجربهای بود که داشتم، اینکه حالم بد بود ولی کسی کنارم نبود، احتیاج به یه شونه برای گریه داشتم اما نبود، احتیاج داشتم بهم بگن که تموم میشه، خوب میشه، درست میشه، اما کسی نبود. و من تنهاترین بودم اما الان یاد گرفتم که خودم باشم و برای تنهاییِ خودم بجنگم.️