تنهایی یعنی دوست داشتن کسی که دیگر تنها نیست:
پژوهشهای عصبشناسی نشان میدهند که درد تنهایی ناشی از طردشدگی، دقیقاً همان بخشهایی از مغز را فعال میکند که درد فیزیکی مانند شکستگی استخوان فعال میکند. مغز تفاوتی میان «شکست عاطفی» و «آسیب بدنی» قائل نیست. به همین دلیل جملهٔ «قلبم شکست» فقط یک استعارهٔ شاعرانه نیست، یک گزارش فیزیولوژیک دقیق است. اگر این درد واقعاً فیزیکی است، چرا جامعه برای آن مرخصی استعلاجی در نظر نمیگیرد؟
راهکار:
این وضعیت را شاید بتوان «شبَحوارگی عشق» نامید؛ کسی که زنده است، اما برای تو درست مثل یک خاطره تار شده. تو هنوز نقش او را روی پردهٔ ذهنت پخش میکنی، در حالی که او در فیلم دیگری بازی میکند. تنهایی واقعی همین جاست: همآغوشی بیپایان خیال با نبودن.