پسری با اخلاقِ مودی و عصبی گوشه ی اتاقش کنج کرده بود، دودِ سیگار او را گرم کرده بود. او را حبس کرده بودند حبسِ زنجیر غرورش؛ او ته سیگارهایش را روی دستش خاموش میکرد تا وقتی دخترک آمد یادش باشد که هشت ماه او رفته بود، یادش باشد که دستِ او را نگیرد. زیرا چون پسر بود، درد میکشید،از اینکه نمیتواند اشک بریزد زیرا او پسر بود؛️