در قلبم کسی را پنهان کرده ام... که شنیدن صدایش.. طرز نگاه کردنش.. حتی راه رفتنش را" خیلی " دوست دارم ... و او شاید نداند که ... شیرین ترین میوه ممنوعه ی جهانِ من است... درست است که مالک قلبش نیستم اما بجای همه رهگذرها همه گل فروش ها همه کتاب فروش ها... همه آدمها ... من، بجای همه دوستش دارم...️
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن؛ آب آیینه ی عشق گذران است! تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است... باش فردا که دلت با دگران است! تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم: حذر از عشق ندانم! سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد... چو کبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدی من نه رمیدم،نه گسستم!
صبح از خواب بیدار میشم تو ذهنمی، پیاده خیابونای شهرو قدم میزنم تو ذهنمی، آهنگ گوش میدم تو ذهنمی، فیلم میبینم هستی، درس میخونم ، غذا میخورم و هرکاری که میکنم فکرم پیشِ توعه؛ دقیقا همونجاییم که شاعر میگه: "تو از من در من فراوان تری" :)️