- کاش اینجا بودی عزیزکرده . . یا حداقل کاش من میتونستم بیام پیشت ؛ نمیدونی جای خالیت این روزا چقدر عجیب حس میشه . نمیدونی چقدر محتاجِ آغوشتم . . نمیدونی چقدر نیاز دارم تو بغلت گریه کنم ، گریه کنم و بعدش همه چیز تموم شه ؛ سیاهیا بره کنار ، خنده بیاد رو لبم و بتونم همونجا تو آغوشت بخوابم . . بخوابم و دور شم از همهی این اتفاقا ، وقتی هم بیدار شدم همه چیز یادم رفته باشه . همه چیز جز آغوشِ آشنایِ تو :))!'❤️🩹'🫂️
در این بغل عاشقانه، نور و تاریکی دیگر نه دشمناند و نه مخالف. آنها، همانند دو روحی که سرانجام یکدیگر را یافتهاند، به هم میپیوندند و جهانی را خلق میکنند که هم زمان، هم نور دارد و هم سایه؛ جهانی که در آن، هر چیز در جای خود است و هر چیزی در هماهنگی کامل با دیگری زندگی میکند. این آغوش، از جنس آشتی است، از جنس عشق؛ عشقی که همهی تضادها را کنار میزند و در نهایت، به یگانگی و آرامش میرسد.️