درست توی قلب من، تویی نفس میکشید، نفهمیدم، از کجا اومدی یا چطور اومدی کدوم پنجره رو باز کردی یا کدوم دیوار رو سوراخ کردی،اما وقتی به خودم اومدم که تو درست توی قلب من برای خودت خونه ساخته بودی و داشتی توش زندگی میکردی...گاهی با حرف هات، ترمیم میکردی و گاهی با رفتارت تخریبش میکردی؛شده بودی معمار دیوونه ی با چشم های تیله ای قلب من:)️
از دوست حرف میزنم از رفیق... از تویی که حضورت، حال مرا و حال جهان مرا بهتر میکند. از عشق حرف میزنم، از حال و هوای نابی شبیه به روزهای آخر اسفندماه. از احساس خوشایند و نابی که از کلام و نگاه مهربان تو دریافت میکنم. تو که هستی، انگار که درختان سرمازده، برای سبز شدن، قیام کردهاند، انگار بهار در آستانهی آمدن ایستاده، بوی شکوفههای تازه و گیاهان نو رسته میآید و بادهای بهار، در عمیقترین لایههای احساسات من️