دلم میخواهد چنان بنوشمت که در استخوانم حل شوی، آسمان آب شده در تنگ بلورین من، موجی کف بر لبم که به اشتیاقِ تو تا ساحل میدوم، و لب پر زنان به بستر خود میروم بیآنکه تو را ببینم...
باخت از آن من نیست….. عشق من تو را به زانو در خواهد آورد… یاد من قدم هایت را سست میکند…. و نگاه من دین و ایمانت را به آتش میکشد و تو در خاکستر چشمان من خواهی سوخت…. این من نیستم که غرورم را شکسته و اعتراف میکند…. رمز قلبت در دستان من است…. پس زانو بزن… و در آخر…. من دختری که عاشق نمیشوم….ولی وقتی در های قلبم برای تو باز شد تو را هم دیوانه ی خودم میکنم……️