ادامه داستان.. نوشتم که سلام حالت چطوره و اینا امروز چچرا حوصله نداشتی اون گفت مرسی خوبم بعد دوباره گفتم چرا حوصله نداشتی گفت من حوصله دارم از نطر تو اینطوریه ناراحت شدم و گفتم خدایا توروخدا خسته شدم تا اینکه اون روی سگ من بالا اومد میخواستم بگم چرا اینطوری میکنی و اینا...ولی ننوشتم پیامش رو سین زدم و جواب ندادم نمیدونستم چی بگم تا اینکه گفتم....داستان ادامه دارد..️
ادامه داستان.. ولی خب اون نمیدونست من میخوام باهاش دوست بشم و اینا حتی اسم منم با اینکه گفته بودم نمیدونست با اینکه من میدونستم تا اینکه واقعا یک روز ناراحت شدم و نشستم گریه کردم از اینکه هیچکس نمیخواست با من دوست باشه..و بلد نبودم سرد باشم ولی طوری رفتار میکردم و میخندیدم انگار هیچیم نیست تا اینکه یک روز سر اونیکه میخواستم باهاش دوست باشم..درد میکرد رفتم خونه بهش پیام دادم...داستان ادامه دارد️
داستان خیلی غم انگیز من... من یک دوست خیلییییییییی صمیمی داشتم از سال 1402 که خیلی صمیمی بودیم و وقتی سال 1404 شد اصلا محل من نمیزاشت انگار غربیه بودیم ولی خب من میگفتم اشکال نداره حتما یک موضوع یا مشکلی به وجود اومده و... بعد یدم که با یکی دیگه خیلی صمیمی شده و حتی جواب سلام های منم نمیداد و اینا تا اینکه من هم باهاش قطع ارتباط کردم و با یکی دیگه اشنا شدم که خیلی دوست داشتم باهاش دوست باشم ولی..ادامه دارد...️