در یکی از یادداشتها برایش نوشته بود: پدربزرگم فکر میکند من بلد نیستم درست و حسابی چای دم کنم؛ بابت همین هم وقتی هوایِ چای به سرش میزند، خودش قبولِ زحمت میکند، و چای را دَم میکند... من فکر میکنم تو بلد نیستی درست و حسابی دوستم داشته باشی؛ بابت همین هم قبولِ زحمت کردهام و خودم دوستت دارم! :))🫂💌🌱`️
فرشتگانـ از خدا پرسیدند : خدا تو بشــر را خیلی دوست داری چرا غم را آفریدی؟ خداوندگفت : غم را بخاطر خودم آفریدم زیرا این مخلوق من، تا غمگین نباشد یاد خالقش نمی افتد.️
گفتم رفیقتم گفتی اره رفیقمی گفتم یه سال؟ گفتی نه گفتم تا اخر عمر؟ گفتی نه گفتم تا قیامت؟ گفتی نه گفتم پس تا کی؟ گفتی رفاقت ما تا نداره💯 سلامتی همه رفیقای ابدی😉❤️🩹️