در یکی از یادداشتها برایش نوشته بود: پدربزرگم فکر میکند من بلد نیستم درست و حسابی چای دم کنم؛ بابت همین هم وقتی هوایِ چای به سرش میزند، خودش قبولِ زحمت میکند، و چای را دَم میکند... من فکر میکنم تو بلد نیستی درست و حسابی دوستم داشته باشی؛ بابت همین هم قبولِ زحمت کردهام و خودم دوستت دارم! :))🫂💌🌱`️
فرشتگانـ از خدا پرسیدند : خدا تو بشــر را خیلی دوست داری چرا غم را آفریدی؟ خداوندگفت : غم را بخاطر خودم آفریدم زیرا این مخلوق من، تا غمگین نباشد یاد خالقش نمی افتد.️