خستگی از مردم و فرار از خود؛ شعری از یاسر قنبرلو:
در روانشناسی به این «فرسودگی خود» میگویند: وقتی از دیگران فاصله میگیری، سطح کورتیزول کم میشود، اما «شبکه پیشفرض» مغز در حالت استراحت همان صدای قضاوتگر را فعال میکند. پژوهشها نشان میدهد تنها راه کاهش این گفتوگوی درونی، ذهنآگاهی و بازنویسی روایت است، نه تغییر مکان. سوال: آیا خودت همان کسی است که از او فرار میکنی، یا همان کسی که میدود؟
راهکار:
این شعر یک نردبان دوپلهای است: فرار از مردم ممکن است، فرار از خود ناممکن. اما میتوان آن را معکوس خواند: همان «خود»ی که از دیگران فاصله گرفته، هنوز سوژهای بیدار است؛ پس تنهایی نه سقوط، بلکه اتاق امن بازنگری است. بازنویسی این بیت برای یک پارادوکس تازه: «از دستِ خویشتن به آغوشِ خویشتن گریختم.»