او تنها بود..
پژواک صدایش را دوست داشت..
هیچ وقت حرف هایی را که نیاز داشت نمیشنید..
او همیشه در خلاء جبران ناپذیر درک نشدن گرفتار بود..
دلش که میشکست، ناپدید میشد..
حرف هایش را به غارش میزد، صدایش پژواک میشد و خودش را دلداری میداد..
او ناچار بود(:
زخمی قدیمی داشت که بر رویش غبار نشسته بود..
زخمی که هرگز درمان نشده بود..
زخمی که حتی کسی برای درمانش کاری نکرده بود..
مانند پنجره ای شکسته که کسی آن را تعمیر نکرده بود..️
پژواک صدایش را دوست داشت..
هیچ وقت حرف هایی را که نیاز داشت نمیشنید..
او همیشه در خلاء جبران ناپذیر درک نشدن گرفتار بود..
دلش که میشکست، ناپدید میشد..
حرف هایش را به غارش میزد، صدایش پژواک میشد و خودش را دلداری میداد..
او ناچار بود(:
زخمی قدیمی داشت که بر رویش غبار نشسته بود..
زخمی که هرگز درمان نشده بود..
زخمی که حتی کسی برای درمانش کاری نکرده بود..
مانند پنجره ای شکسته که کسی آن را تعمیر نکرده بود..️
-
غمگین تنهایی احساس درک نشدن زخم عاطفی قدیمی دلشکستگی خاموش تنهایی و پژواک صدا آیا میدانید پژواک صدای خود در غار، یک پدیدهٔ عصب...