گذاشتم کنار آدمِ قبلی،شدم تکه سنگی پر از درز و ترک،هر زخمی که خوردم، نشانش ماند،هر زخمی که خوردم، عمیقتر شد.دیگر نه از عشق خبری بود و نه از شور،فقط انبوهی از حسرت و درد،درونِ سینهام لانه کرده بود،و نگاهِ سردم، آینهیِ دلم بود.گاه با خود میگفتم:آیا روزی دوباره شکوفه خواهم داد؟آیا دوباره میتوانم حس کنم؟اما سکوتِ سنگ، پاسخی جز نه نداشت.شاید این سرنوشتِ من بود،تکهای سنگ،که زمانی شکسته،و حالا فقط خاطرهیِ درد...!️
4.1
غمگین جدایی خاطره دردناک شکست عشقی جبرانناپذیر تبدیل شدن به سنگ زخمهای عمیق عشق در هنر باستانی کینتسوگی ژاپن، ظروف شکسته را با طلا...