او تلاش میکرد که
حالش خوب شود و انسان شادی باشد
قدم میزد، میرقصید، گریه میکرد، کتاب میخواند، سفر میرفت، با دوستش چند کلامی سخن میگفت..
اما هرچقدر که تقلا میکرد و میدویید
باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمیشد..انگار خلأ ای در او بود که با هیچ چیز دنیا پر نمیشد...️
حالش خوب شود و انسان شادی باشد
قدم میزد، میرقصید، گریه میکرد، کتاب میخواند، سفر میرفت، با دوستش چند کلامی سخن میگفت..
اما هرچقدر که تقلا میکرد و میدویید
باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمیشد..انگار خلأ ای در او بود که با هیچ چیز دنیا پر نمیشد...️
4.2
غمگین روانشناسی احساس پوچی سنگینی قلب خلاء عاطفی افسردگی پنهان مغز انسان بهخاطر «انطباق لذتجویانه» (Hedonic Ada...