برف و سفیدی درون و بیرون؛ شعری برای زمستان:
برف در واقع بیرنگ است؛ تکبلورهای یخ شفافاند و آن سفیدیِ آشنای برف فقط پراکندگی نور از وجوه متعدد بلورهاست. حتی جالبتر: برخی فرهنگها برف را نماد سکوت و مرگ میدانند، نه پاکی؛ پس «سفیدیِ درون و بیرون» یک قرارداد فرهنگی است، نه حقیقت فیزیکی. آیا اگر برف بیخود سفید باشد، آرزوی ساختن آدمی با درون و بیرونِ سفید هم بیخود میشود؟
راهکار:
این بیت را میتوان به یک گفتوگوی جمعی تبدیل کرد: از مخاطب بپرسید اگر قرار بود مثل آدمبرفی هم درون و هم بیرونش سفید باشد، اولین چیزی که از زندگیاش «آب میشد» چه بود؟