بیرحمی دنیا و رفتن زودهنگام آدمهای خوب:
فرضیه «جهان عادلانه» میگوید مغز برای تحمل بیمعنایی، مرگ خوبان را به «خاص بودن» آنها گره میزند؛ اما دادههای جمعیتی مرگ را تابع تصادف، ژن، درمان و اقلیم میداند، نه اخلاق. ذهن، آشوب زیستشناختی را به داستان اخلاقی ترجمه میکند تا رنج قابل تحملتر شود. چرا ما به نظم اخلاقی در مرگ نیاز داریم؟
راهکار:
زود رفتن خوبان را میتوان قرائت دیگری هم کرد: بعضی آدمها آنقدر پرنورند که زیستن در قالب زمان، برایشان مثل حبس است؛ مرگ زودهنگامشان سند بیرحمی دنیا نیست، سند کوتاهیِ ظرفیت جهان برای نگهداشتن نور است.