به گوشم رسید زمزمه ای ازت. زیر لب تمنا میکردی ناپدید شدنو. میخواستی بازم ادامه بدی به قایم شدن از چشم های من.میخواستی فرار کنی از جایی که درش محتمل بود برات دوباره گیر من افتادن. ولی باید که دعا کردنو بس کنی عزیزم، چونکه قبل از چشمام، تنم، اومدن تو رو خبر داد بهم.درون شلوغیِ پوچ ، حینی که احساسی از حضورِ تو منجر به جا افتادن چند تپشی ناچیز شد در سینم و من فهمیدم که تو ام
اومدی بلاخره.️
اومدی بلاخره.️
5.0
عاشقانه فلسفی احساس درونی بازگشت عاشقانه حس حضور عشق پیش از دیدن بدن ما حسگرهای خاموشی دارد که از چشمها سریعتر کا...