وقتی برای دردهای زندگی زیادی بچه بودم:
تحقیقات عصبشناسی نشان میدهد که قشر پیشپیشانی مغز که مسئول پردازش پیچیده احساسات است تا ۲۵ سالگی کامل نمیشود. پس «بچگی» در برابر رنجهای بزرگ، یک ویژگی زیستشناختی است نه کمبود شخصیتی! آیا این نابالغی اجباری، در واقع سپری در برابر فروپاشی روانی بوده؟
راهکار:
این حس یادآور نظریه «نارسایی شناختی» در روانشناسی است: کودکان تا پیش از نوجوانی توانایی مفهومسازی انتزاعی از رنج را ندارند و بهجای آن با تخیل یا انکار واکنش نشان میدهند. شاید این «بچگی» نه ضعف، که مکانیزم بقای ذهنی بوده. سوالی که مطرح میشود: آیا بزرگسالی یعنی از دست دادن همان سادگی محافظ؟