رمانتهکوک"پارت12" ( شکوفه های بارانی )
1روز بعد....
(ویویجونگکوک)
از خواب بلند شدم. بعد از اینکه آبی به صورتم زدم گوشیمو برداشتم و رفتم بیرون از اتاق.
_صبح بخیر
جیمین:صبح بخیر.
رفتم تو آشپزخونه سر یخچال.
_چیزی داریم بخوریم؟
یونگی:نه خودت یچیزی بخور. مگه عجله داری؟!
️
1روز بعد....
(ویویجونگکوک)
از خواب بلند شدم. بعد از اینکه آبی به صورتم زدم گوشیمو برداشتم و رفتم بیرون از اتاق.
_صبح بخیر
جیمین:صبح بخیر.
رفتم تو آشپزخونه سر یخچال.
_چیزی داریم بخوریم؟
یونگی:نه خودت یچیزی بخور. مگه عجله داری؟!
️
1.7
رفاقتی فانتزی و تخیلی داستاننویسی شخصیتپردازی رمانتهکوک مکالمهروان در داستاننویسی، حتی مکالمات سادهی روزمره هم فرصت...