حال اسیری که فرار نکرد چون کسی منتظرش نبود:
در روانشناسی، پدیدهای به نام «درماندگی آموختهشده» وجود دارد که در آن موجود زنده حتی پس از باز شدن قفس، فرار نمیکند چون آموخته شرایط را تغییر ندهد. اما اینجا عمیقتر است: زندان این فرد «دیگری» نبود، بلکه خودِ «نداشتن دیگری» است. مغز انسان تنهایی مزمن را مانند درد فیزیکی پردازش میکند؛ این اسیر با لبخند، فراری را که به پوچی میرود منطقی محاسبه کرده است: آزادی بیمخاطب، شکنجهای نو است. آیا ترجیح میدهید در زندان با امید باشید یا در آزادی بینگاه؟
راهکار:
این متن به «پارادوکس آزادی» اشاره دارد: گاهی قفسها را خودمان انتخاب میکنیم، چون ترس از آزادی بیمقصد سنگینتر از اسارت است. جبران خلیل جبران میگوید: «آزادی سنگینترین زنجیرها را دارد.» تو با لبخند پذیرفتی که ماندن در زنجیرِ نبودن دیگری، خود نوعی انتخاب است.