یکی بود یکی نبود؛ وقتی غیر از خودم کسی نبود:
در روایتشناسی، «یکی بود یکی نبود» قراردادی برای ورود به جهان خیال است؛ اما «غیر از خودم کسی نبود» همان مسئلهی سولیپسیسم یا تنهاانگاری را پیش میکشد: اگر همهچیز ساختهی ذهن من است، خدا کجاست؟ جالب اینکه مغز انسان حتی در تنهایی مطلق هم «دیگری» را میسازد؛ توهم حضور دیگران، مکانیزم بقای ذهن است. پس این جمله نه توصیف تنهایی، که اثبات ناگزیر بودنِ دیگری است. آیا راوی این قصه خداست، یا ذهنی که خدا را خلق کرده؟
راهکار:
این جمله را میتوان نقطهی شروع یک قصهی فلسفی دانست؛ در ادامه میتوانی راوی را وارد گفتگو با «هیچکس» کنی و مرز میان خدا، ذهن و تنهایی را بازی بدهی.