شعر شهریار درباره بیکسی و تنهایی:
پارادوکس بییاوری: مغز در طرد اجتماعی همان مدارهای درد فیزیکی را فعال میکند (dACC)، پس «کار کسی افتادن» فقط گرفتاری نیست، درد عصبی است. شهریار هم دعا را وارونه میکند: نه طلب یاری، بلکه طلب بینیازی مطلق؛ نشانهای از فروپاشی سرمایه اجتماعی. آیا جامعهای که همه از نیاز به دیگری میگریزند، واقعاً زنده است؟
راهکار:
بازخوانی وارونه: شهریار اینجا از «یار نبودن» نمینالد؛ از این میترسد که انسان به نقطهای برسد که حتی یاری خواستن هم تحقیرآمیز باشد. در چنین دیاری، آرزوی «کار کسی به کسی نیفتد» دعا برای حفظ عزت است، نه نفرین به همراهی.